به تو از تو می نویسم...
مهدی اومده خونمون، بین بازی می پرسی مهدی دیگه چه خبر؟
داری خیالی ازم عکس میندازی با دوربین خیالی ،می گی مامان باطریش تموم شد...
خروپف الکی می کنی یعنی من خوابم...
درست روز تولدم، اولین سرماخوردگیه سال93رو گرفتم که تا امروز که 27م ادامه داشته، صبح بیدار شدی می بینی مریضم، میگی مامان نگران نباش من هستم می برمت دکتر، هرکسی هم که تماس گرفت بهش همین و گفتی... با بابا رفتیم دکتر، حین معاینه می گی مامان نترس دردنداره، سرم که وصل کردم میای و بهم سر میزنی... محبتت عجیب گل کرده و مرتب میای می بوسیم و هر چی من ممانعت می کنم بی فایدست و خودت هم آبریزش بینی پیدا کردی...
به مامان جون می گی انگشت کوچیکه پامو می بوسی؟
مامان جون می گه چرا دوست دارم؟ می گی چون عشقمی عاشقتم...
بیدار شدی از مامان جون می پرسی مامان جون تو چایی هم روغن می ریزن؟ تو غذا روغن می ریزن؟
دنبال عینک دودیت برای مطالعه ی کتاب یا رفتن در نور شدید آفتاب می گردی...
مامان جون می پرسه این کارتن آدم آهنیه؟ می گی نه رباتهای مبارز...
دیشب برات خونه ی کتابی درست کردم که عکسشو برات میذارم...
نی نی که می بینی می گی گوگولی مگولی...
مامان جون رفته حموم مرتب می ری میپرسی مامان جون کمک میخوای؟ داریم سفره رو پهن می کنیم میای می گی کمک می خوان؟

اینجا مثلا حورا شدی

خونه ی کتابی


به تو از تو می نویسم... 
